|
| |
|
دوستان من
|
شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
اولین عکس
اولين عكس يادش بخير اين عكس اولين عكسي كه از اينترنت دانلو كردم و چون اولين بارم بود كه تونسته بودمبه اينترنت دسترسي پيدا كنم برام خيلي با ارزش بود! آنقدر با ارزش كه بعد از گذشت 10 سال هنوز آن را دارم و ميدانم كه از كجا گرفتمش!
سهشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦
اسلام عليک يا ابا عبد الله الحسين (ع)
محرم ... تاسوعا عاشورا
فرا رسيدن ماه محرم را به همه دوستان خوبم تسليت عرض مي كنم و فلشي را كه چند سال پيش به همين مناسبت ساخته بودم را دوباره لينكش را اينجا قرار دادم ... خيلي ساده و كم حجمه یکشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٦
چند روز پيش
چند روز پيش داشتم ميرفتم آزمايشگاه تا نتيجه آزمايشم را بگيرم. سوار تاكسي شدم تا آنجا مشكل پارك ماشين نداشته باشم (( و هم اينكه سهميه بنزينم را الكي توي ترافيك و شلوغي بهدر ندم! شايد لازم شد و يك كاري پيش آمد و رفتيم بيرون شهر! خب من كه مثل بعضي ها نيستم كه چندتا ماشين زاپاس داشته باشم و از بنزين شان استفاده كنم !!!)) هم اينكه بتوانم يك دوري پاي پياده بزنم و هوايي تازه كنم. به راننده گفتم سر يخچال پياده مي شوم و روي صندلي جابجا شدم. باد تندي در حال وزش بود و هر از چند گرد و خاك زيادي به راه مي انداخت و خوشحال بودم از اينكه توي ماشين هستم و چشام از اين گرد و غبار در امان هستند. كم كم هوا دگرگون شد و پيش بيني هواشناسي درست از آب در آمد و نم نم باران شروع به باريدن كرد و من هنوز تنها مسافر تاكسي بودم و همه اين اتفاقات چند دقيقه بيشتر طول نكشيد! من در خيالات خودم غرق بودم كه يهو با ترمز ماشين به خودم آمدم। راننده خم شده بود و داشت در جلو ماشين را باز ميكرد। سرم را برگرداندم ديدم يك پسره كم سن و سال داره مرد تند تند ويلچري را به سمت ماشين ميرانه! وقتي ويلچر جلوي در ماشين رسيد مرد نسبتا جواني كه روي صندلي چرخدار نشسته بود و معلوم بود از دو پا فلج هستش رو به راننده كرد و گفت: خدا خيرت بده من پول ندارم كه بهت بدم!؟ راننده در حالي كه دستش را براي كمك كردن به طرف مرد كرده بود گفت بيا بالا! و او به زحمت خودش را روي صندلي جلو انداخت و پسره كه بعدا معلوم شد همسايه شان هست و براي كمك به او آمده ويلچر را گذاشت توي صندوق عقب و آمد نشست پهلوي من! مرد معلول از وقتي كه سوار ماشين شده بود همش داشت مي گفت و مي خنديد! و به روز و روزگار كه او را روي صندلي چرخدار انداخته بود دهن كجي ميكرد! همش حرف ميزد و ميخنديد... دهنش مدام در حال جنب و جوش بود ... از بيمارستان داريم مي آئيم از صبح آنجا بوديم از بهزيستي نوشتن بروم كمسيون شايد يك پولي بهم بدن اما آنجا تحويلم نگرفتن و تا حالا آنجا علاف بوديم ... من از همه حرفهايي كه زد فقط تا اين حد توي ذهنم ماند ... مرد راننده كه حدود 50 ساليش ميشد فقط گوش ميداد و كمتر ديدم كه حرف بزند! فقط گوش ميداد ! مرد معلول از ريش مرد راننده حدس زده بود كه او شايد بسيجي باشد!!!!! حرف را به بسيج و اينجور چيزها كشاند و اسم يكي را گفت و گفت كه او مسئول حراست يا حفاظت فلان بيمارستانه!؟ مي شناسي؟ برادره فلانيه عجب آدم خوبيه! مرد راننده گفت : نمي شناسمش!؟ مرده گفت چطور نمي شناسيش آدم مشهوريه؟ راننده گفت خب منهم آدم مشهوري هستم اما. اما هيچ كس منو نمي شناسه! از حرفش خندم گرفت اما به زور خودم را نگهداشتم... مرد معلول كه كم كم داشت كم مي آورد مردد گفت پاسداري؟؟؟؟ و مرد راننده بدون اينكه بهش نگاه كنه گفت آره!!!! البته 5 سالي ميشه كه بازنشسته شدم!!!!؟ از اين حرفش همه ما جا خورديم مگر او چند سالش بود همه تعجب كرده بوديم . ادامه داد الان 38 سالمه! از اين حرفش بيشتر تعجب كرديم چون تقريبا موهاش همه سفيد شده بود و سنش بيشتر نشان ميداد. اينها همه حرف هايي بودند كه راننده در طول راه گفت به مقصد مرد معلول رسيديم و راننده بدون اينكه حرفي بزنه پيچيد داخل يك كوچه و دم يك كوچه بن بست نگه داشت و پسره جوان زود پياده شد و ويلچر را از صندوق عقب ماشين برداشت و آورد جلو و مرد به زحمت خودش را انداخت روي صندلي چرخدار و شروع كرد به دعا كردن مرد راننده... او دنده عقب گرفت و در حالي كه از من بخاطر تاخير پيش آمده معذرت خواهي ميكرد از كوچه خارج شد و من ... و من به يادم آمد آن جمله مشهور كه ميگه شايد از اين لحظه بد من لحظات به مراتب بدترش هم باشند خدا را شكر كرد... وقتي به مقصد رسيديم كمتر از آن مبلغي كه قرار بود ازم بگيره را گرفت و كم مانده بود من اعتراض كنم كه چرا كم گرفتي! به ساعت كه نگاه كردم ديدم درست سر ساعت رسيدم و اصلاً ديرم نشده!!! جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥
صدای پای محرم می آید
محرم ماه خون خواهي حسين . بعد از 136۶سال
جمعه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٢
عيد ۱۳۸۲
عيدتان مبارک...
فكر نكنم دوستاني كه بهم لطف دارن و هميشه بهم سر ميزنن از ديدن اين تيتر زياد تعجب كنن! آخه ميدانند كه من تا هفته ديگه فرصت نمي كنم اينجا رو دوباره آپ ديت كنم بخاطر همين قبل از اينكه عيد برسه من اين نو روز باستاني رو به همه تون تبريك مي گم و اميدوارم سالي پربار پيش رو داشته باشيد به قول گفتني:صد سال به اين سالها ! راستي تا حالا با خودتان فكر كردين ايرانيان باستان چقدر افراد خوش سليقه اي بودن كه همچين روزهايي را واسه عيد انتخاب كردن؟ ------------------- ساقيا آمدن عيد مبارک بادت وان مواعيد که کردی مرواد از يادت در شگفتم که در اين مدت ايام فراق برگرفتی ز حريفان دل و دل میدادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسيان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت حافظ از دست مده دولت اين کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت يك سوال؟؟؟ شما چكار ميكردين؟ - تا حالا ميزبان ميهمان خيلي خيلي عزيزي بودين كه قراره براي هميشه به زودي زود تركتان كنه؟ اگه در همچين موقعيتي گرفتار ميشدين چكار ميكردين؟ چكار ميكردين كه اون بدونه شما چقدر دوستش دارين و چقدر براتون عزيزه... چطور اين كارهارو براش انجام ميدادين كه احساس نكنه چون قراره بره اين كارها رو براش مي كنين ... شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٢
دود مي خيزد
دود مي خيزد ز خلوتگاه من. چهارشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٢
مشكلات فرهنگيان !!!
امروز داداشيم دو ساعت زودتر ازمعمول به خونه آمد وقتي علت رو پرسيدم گفت: توي مدرسه جنگ و دعوا بود ! معلم ها به سر و كله هم ميزدن و هيچ كدوم سر كلاس درس حاضر نشدن و مي گفتن:با اين وضع حقوق ما سر كلاس نمي رويم!!! جمعه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٢
حسرت
از من رميده ئی و من ساده دل هنوز شب و هوس شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢
ميترسم!؟
ايمان جان: فوت پدر بزرگ را تسليت مي گم! شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢
لطفاٌ اينجا تشريف بياريد
[خانه
|
آرشيو |
پست
الكترونيك ] |